تبلیغات
نشریه خبری تحلیلی دریابار - حاجی كجا رفتی؟ قول زیارت حضرت رقیه چه شد؟
نشریه خبری تحلیلی دریابار
به کرمانشاهی بدور از حب و بغضی های محلی بیندیشیم
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


شفاف سازی جمله ای زیبا و شعار قشنگی است ، اما آیا در شفاف سازی باید آبروی افراد را هدف قرار داد ؟ بدون تردید جواب منفی است وما این سیاست را نمی پسندیم ، آنچه از سوی ما بیان میشود از منابع موثق استعلام می گردد ، ما بنا نداریم چیزی بنویسم که بعد از آن مجبور به معذرت خواهی شویم ، ما می خواهیم با شما صادق باشیم .

مدیر وبلاگ : هیئت تحریریه
نویسندگان
نظرسنجی
راز محبوبیت سردار دریابار






حاجی كجا رفتی؟ قول زیارت حضرت رقیه چه شد؟

پیامكی روی خط تلفن ظاهر شد، مثل ده‌ها پیامك روزانه به آن اهمیت ندادم، كارم كه تمام شد ساعت 11و نیم صبح شده‌بود، گوشی‌ام را وارسی كردم... پیامك‌ها را خواندم... یكی از آنها  این بود... گفتن حاجی دریابار تصادف شدیدی كرده... ببین راسته یا نه؟... بازهم نگاه كردم دیدم چند نفر دیگر هم سئوال كردن... مات و حیران بودم كه یكی از دوستان مشترك من و حاجی زنگ‌زد... فلانی شنیدی حاجی تصادف كرده و تو كماست؟... من حیران ماندم... زبانم بند آمد... بلافاصله یاد تصادف شدید قبلی حاجی در جاده مشهد افتادم كه با مرگ دست و پنجه نرم كرد... ناخودآگاه توی دلم خالی شد... غم چهره‌ام را فراگرفت... یكی از همكاران گفت: چه شد فلانی... خبر بدی بهت دادند... مقداری خودم را كنترل كردم... با گوشی حاجی تماس گرفتم... بوق می‌خورد اما كسی جواب نمی‌داد... بازهم تماس.. تماس... تماس.. و هرلحظه نا امیدی... اشك‌ها درون كاشه چشمم گیر كرده بودند نه پائین می‌آمدند و نه بغض‌شان برداشته می‌شد... با سعید قاسمی تماس گرفتم.. گفت: توجاده كامیاران هستیم و ماهم شنیدیم... احتمالا" درسته  ... نمی‌دانم در نیم ساعت با چند نفر تماس گرفتم... گوشی خوب آنتن نمی‌داد، از فرط ناراحتی چندبار گوشی را به زمین زدم اما بازهم فكری به ذهنم می‌رسید و آنرا برمی‌داشتم... تا اینكه 40دقیقه بعد سعید قاسمی وچنگیز  قیاسی هردو زنگ‌زدن صدای گریه‌شان دلم را لرزاند...بدون رد و بدل شدن كلمه‌ای بغضم تركید، اشك‌ها در درون چشمم تاب نیاوردند و بیرون ریختند... منقلب شدم... یاد ماجرای حاج پیمان مظفری افتادم... یاد حاج آقا نجومی افتادم و یاد هركس را كه از دست داده بودم.. هنوز باور نداشتم... با دیگران هم تماس گرفتم... هیچكس خبر نداشت و من بازهم باید پیام‌آور خبر مرگ عزیزی بودم... با تماس بعدی سعید یقین پیدا كردم و بی‌اختیار بیرون زدم... توی ماشین رفتم و با صدای لرزان نوای قدیمی سالار زینب را خواندم... یك بیت می‌خواندم و چند دقیقه گریه‌می‌كردم... خاطراتی با این دم داشتم.. حاجی آنرا خیلی دوست داشت... وقتی متوجه شدم دیدم جای دوری رفته‌ام و صدایم آنقدر بالا رفته كه سرفه می‌زنم...

آری حاجی دریابار هم از دست رفت... همین پریشب بود كه دوساعت باهم درباره همه چیز حرف زدیم... صدای تلفن‌ها و افراد مختلف از دوست و آشنا گرفته تا كسانی كه تشخیص نمی‌دادم كی‌هستند همه به دنبال شنیدن خبر از من بودند... انگار من باید می‌گفتم تا آنان باور كنند و گریه كنند... ساعتی گذشت تعدادی از دوستان و مسئولان مختلف زنگ زدند و برخی هم خواستند هركاری باشد انجام دهند... اما من همچنان گنگ و سردرگم به خبرگزاری رفتم... حالم دیگر اصلا" خوب نبود... باگریه تیتر زدم سردار بی‌ادعای كرمانشاه به همرزمان شهیدش پیوست...

و این گونه بود كه بازهم خبر مرگ عزیزی را منتشر كردم كه اول در هجرش دل كباب بودم.صداقت، صمیمیت، شوخ طبعی، افتادگی، لهجه شیرین كرمانشاهی، خوش تعریفی و عشق بی‌مثالش به اهل بیت(ع) به ویژه حضرت سیدالشهدا(ع) چیزهایی نیست كه به سادگی از كنار آن بگذریم...

از زمانی هم كه وارد مطبوعات و سایت‌ و وبلاگ شده بود ارتباط‌مان بیش از پیش شده بود و هفته‌ای چندین بار و هربار چندساعت درباره همه چیز باید حرف می‌زدیم...

در یكی از آخرین دیدارهایمان گفتم: حاجی نقطه ضعف مرا كه می‌دانی؟ خندید و گفت: بله حضرت رقیه(س) ... گفتم: دوست دارم یه جور باحالی كه با همه متفاوت باشه برم زیارت... گفت: نگران نباش یه زیارت حضرت رقیه‌ای ببرمت كه تا قیامت یادت نره... اما حالا دیگر حاجی نیست كه با او به پابوسی حرم سه ساله ابی‌عبدالله بروم... حاجی قولت چی‌شد... تورا به جان حضرت رقیه و به احترام اون اشك‌هایی كه برای سیدالشهدا(ع) ریختی اگر در آن دنیا ارباب را زیارت كردی( كه یقین دارم حتما" نوكر رخ ارباب را خواهد دید) برای ما هم دعا كن كه خیلی نیازمندیم... خیلی خرابیم و محتاج عنایت... تك بیت خرابه شام هم یادم افتاد كه:

دلم خراب و خرابه خراب و شام خراب         همه اهل جهان را خراب می‌بینم

و این بیت كه:

بخشودگی اهل گنه در صف محشر         وابسته به یك گردش چشمان حسین است

این عکس رو هم در روز خبرنگار از ما گرفتند: 

رسول شکری نیا 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
هیئت تحریریه
چهارشنبه 31 شهریور 1389
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
فتو بلاگ سید سعید قاسمی مجله سینمایی هفت
به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای نشریه خبری تحلیلی دریابار محفوظ است